از یک وعدهی ساده تا یک دیدار در آسمان
انگار یه داغ بزرگ، روی همه داغها نشست… انگار ستون دل خیلیها فرو ریخت… بچههایی که آرزوی دیدنش رو داشتن… بچههایی که با اون دلهای پاکشون گفته بودن «میخوایم بریم پیش رهبری»…
انگار یه داغ بزرگ، روی همه داغها نشست… انگار ستون دل خیلیها فرو ریخت… بچههایی که آرزوی دیدنش رو داشتن… بچههایی که با اون دلهای پاکشون گفته بودن «میخوایم بریم پیش رهبری»…
ماکان عزیز… مادرت هنوز صدایت میزند، هنوز چشم به راه است… چشم به راه معجزهای که تو را برگرداند، حتی اگر فقط برای یک آغوشِ آخر باشد…
وقتی دود غلیظ و شعلههای سرکش، فضا را پر کرده و صدای انفجار یا آوار، قلبها را به لرزه درمیآورد، این آتشنشانان هستند که با شجاعتی مثالزدنی، خود را به قلب حادثه میزنند.
این لنگ کفش، ساده و معمولی، در دل جنگ و خشونت، نشان از دنیایی داشت که در آن هر فرد، حتی با کوچکترین و معمولیترین آرزوها، در خطر است.
اون بچه با پرچم ایران توی بغل مادرش به خواب میره و وقتی میخوابه، انگار توی خواب چشماش دوخته میشه به افقهای دور و بلند، به تمام افتخارات و قهرمانیهایی که ایران توی تاریخش داره.
و چه تلختر آنکه این داغ، از حادثهای دردناک در مدرسهای در میناب بر دلها نشست… کودکانی که باید در حیاط مدرسه میخندیدند، نامشان با اندوه گره خورد…
در شرایط حساس کنونی، همچنان که جمهوری اسلامی ایران در برابر تهدیدات خارجی ایستاده است، هر یک از ما نیز مسئولیم که برای امنیت، رفاه و آینده بهتر کشور تلاش کنیم.