از یک وعدهی ساده تا یک دیدار در آسمان

راستش آدم از یه جایی به بعد، دیگه نمیدونه چطور باید حرف بزنه…
بعضی اتفاقها انقدر سنگینه که فقط میتونی بشینی و خیره بمونی… به یه نقطه… و بغض کنی…
همهچی از یه جمله ساده شروع شد…
یه دختر کوچیک، با یه دل پاک… «ستایش»…
یه هفته قبل از اون روز، خیلی آروم به مادرش گفت: «مامان… ما شنبه هفته آینده قراره بریم پیش رهبری…»
مادرش تعجب کرد… خندید حتی شاید… گفت: «دخترم همچین چیزی که نیست…»
اما ستایش کوتاه نمیاومد… هی تکرار میکرد… با یه اطمینان عجیب… انگار یه چیزی رو میدونست که بقیه نمیدونستن…
مادرش کنجکاو شد… زنگ زد مدرسه… گفتن نه، خبری نیست… برنامهای نداریم…
گفتن بچهست… شاید خیالبافی کرده… اما… شنبه رسید…
و اون اتفاقی افتاد که هیچکس حتی تصورشم نمیکرد…
یه مدرسه… پر از خندههای کودکانه… یهدفعه تبدیل شد به سکوت… به آوار… به داغ… ستایش… با همه دوستاش… با معلمهاش… همه با هم رفتن…
یه سفری که اینبار واقعاً فقط مخصوص خودشون بود…
دل آدم آتیش میگیره وقتی بهش فکر میکنه… به کیفهایی که جا موند… به دفترهایی که نیمهکاره بسته شد…
به آرزوهایی که هنوز اول راه بودن… شب که شد… هیچ خونهای حال و هوای خونه نداشت…
سفرهها پهن نشد… هیچکس اشتها نداشت… همه فقط یه دعا داشتن: «کاش برگردن… فقط برگردن…»
اما امیدها یکییکی کمرنگ شد… و دلها بیشتر شکست… تا رسید به سحر…
همون ساعتی که آدم دلش بیشتر از همیشه به خدا نزدیکه… خواستیم وضو بگیریم… نماز بخونیم… آروم بشیم… اما یه خبر… همهچیز رو سنگینتر کرد… گفتن… رهبر عزیزمون… پدر این مردم… امام سیدعلی خامنهای به شهادت رسید… اون لحظه… دیگه هیچ دلی طاقت نیاورد…
انگار یه داغ بزرگ، روی همه داغها نشست… انگار ستون دل خیلیها فرو ریخت… بچههایی که آرزوی دیدنش رو داشتن… بچههایی که با اون دلهای پاکشون گفته بودن «میخوایم بریم پیش رهبری»…
حالا واقعاً رفته بودن… با هم… در یه دیدار آسمونی… و ما موندیم… با یه عالمه دلتنگی… با یه عالمه اشک…
با سوالهایی که هیچوقت جوابشون رو نفهمیدیم… حالا هر وقت اسم «ستایش» میاد… هر وقت اسم اون مدرسه میاد… دل آدم میلرزه… میگن دل بچهها پاکه… میگن چیزایی رو حس میکنن که ما نمیفهمیم… شاید ستایش هم فقط یه حرف نزد…
شاید واقعاً دعوت شده بود… دعوت به یه دیدار بزرگ… یه دیدار که از زمین نبود… ستایش… یه اسم ساده نبود… یه روایت شد… یه بغض شد… یه تکه از دل این مردم… و این قصه… تا همیشه… تو دلها میمونه…
✍🏻 آرزو جمالوندی
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰