قصهیِ ناتمامِ یک پدر؛ وقتی سکوت، سنگینتر از کوه میشود

در کوچهپسکوچههای میناب، باد قصه میگوید؛ قصهیِ مدرسهی «شجره طیبه» و نامهایی که بر پیشانیِ تاریخِ این شهر حک شدهاند. تا دیروز، قلبهای ما تنها با یاد «ماکان نصیری» میتپید و چشمهایمان به انتظارِ بازگشتِ نشانی از او، به افق خیره بود. اما امروز، پرده از داغی دیگر برداشته شد؛ داغی که چهار ماه در سینه پدری، در حبسِ سکوت بود.
«امیرعلی جداوی»…
نامی که امروز، بغضِ شهر را شکست. چهار ماه، پدری در برابرِ سنگینترین امتحانِ الهی ایستاد. او میانِ «حقیقتِ تلخِ فقدان» و «جانِ پناهِ همسرِ باردارش»، دومی را برگزید.
او تنها نبود؛ او یک تنه با تمامیِ دردهایِ عالم میجنگید. هر شب که ستارهها در آسمانِ میناب سوسو میزدند، او در خلوت، بیصدا فرو میریخت تا مبادا لرزشِ شانه هایش، آرامشِ خانه را بشکند.
اما تقدیر، حکایتِ دیگری داشت. امروز، آن حقیقتِ محبوس، به گوشِ مادری رسید که تمامِ ماههایِ انتظار را با امیدِ در آغوش کشیدنِ دوبارهیِ فرزندِ کلاسدومیاش، نفس کشیده بود. چه رنجی بالاتر از اینکه بدانی مزاری داری، اما پیکرِ جگرگوشهات همچنان در آغوشِ غربت و حادثه، ناپیداست؟
مادرِ صبورِ امیرعلی، این سطور نه برای تسلا، که برای ادایِ احترام به بزرگیِ روحِ شماست. ما مردمِ ایران، امروز در عزایِ امیرعلی، شانه به شانه شما ایستادهایم. نامِ فرزندِ شما اکنون نه تنها بر لبها، که در حافظهیِ مقدسِ این مرز و بوم ثبت شده است. او مسافرِ آسمان است و شما، وارثِ صبری هستید که تنها از خاندانِ عصمت به ارث رسیده است.
خدایا! به قلبِ این مادر، آرامشی از جنسِ خودت عطاکن. ای خدایِ صابران، امیرعلیِ معصوم را در جوارِ امنِ رحمتت جای ده و این داغِ بزرگ را در ترازویِ عدلِ خود، با مراتبِ عالیه و اجرِ شهیدانِ راهِ حقیقت، جبران کن.
امیرعلیِ عزیز، تو رفتی، اما نامت قلهای شد از غیرتِ پدری و صبرِ مادری…
✍🏻الهام جمالوندی
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰