تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 آبان 1405 - 0:03
کد خبر : 31652

شرهانی؛ جایی که اشک مادران، غرور دختران و سجده‌های نوجوانان به هم رسید

شرهانی؛ جایی که اشک مادران، غرور دختران و سجده‌های نوجوانان به هم رسید
و چه تصویر دلنشینی بود وقتی دانش‌آموزان، هرکدام گوشه‌ای از همان زمین شنی را برای خواندن نماز انتخاب کردند. بی‌تکلف، ساده و صمیمی؛ سجاده‌هایی که روی شن‌ها پهن می‌شد و نوجوانانی که در سکوت نماز، با این خاک و خاطره‌هایش پیوند می‌خوردند.

✍️الهام جمالوندی

بعضی سفرها را نمی‌توان با مسافت و ساعت اندازه گرفت؛ باید با بغض‌های فروخورده، چشم‌های خیس، لبخندهای پرغرور و دل‌هایی سنجید که در یک روز، هزاران احساس را تجربه می‌کنند.

شرهانی برای من امروز، فقط یک مقصد نبود؛ قدم گذاشتن در سرزمینی بود که گویی آسمان، بخشی از خاطراتش را به امانت در دل خاک آن سپرده است. سرزمینی مقدس که فرشتگان آسمانی و مردان بزرگی را در آغوش گرفته و هنوز هم خاکش رازهایی از پیکرهای مطهر شهدا را در سینه دارد؛ شهدایی که سال‌ها از رفتنشان گذشته، اما جست‌وجو برای یافتن نشانی از آنان همچنان ادامه دارد. انگار بعضی دلتنگی‌ها حتی با گذشت سال‌ها هم پایان نمی‌گیرند.

در میان همه لحظه‌های امروز، سخنان دختر کوچک شهید مرزبانی بیش از هر چیز در جانم نشست. دختری کلاس پنجم که پدرش آسمانی شده، اما خودش با قامتی استوار از راه پدر می‌گوید؛ از اینکه می‌خواهد ادامه‌دهنده مسیر او باشد. چه غرور عجیبی در کلامش بود! دختری کوچک با قلبی بزرگ که نام پدر را نه با حسرت، بلکه با افتخار بر زبان می‌آورد و سرش را بالا می‌گیرد. در آن لحظه، بیشتر از هر سخنرانی و شعاری، معنای ادامه داشتن یک راه را می‌شد در نگاه او دید.

اما در گوشه‌ای دیگر، مادری از خانواده شهدا با شنیدن حرف‌های این دختر کوچک تاب نیاورد. اشک‌هایش جاری شد و مویه کرد؛ بغض مادری که شاید با شنیدن صدای آن کودک، تمام دلتنگی‌های خودش دوباره زنده شده بود. وقتی در پایان گفت: خوش به حالت پسرم، شهید شدی، کلماتش سنگین‌تر از آن بود که بتوان به‌سادگی از کنارشان گذشت. گاهی یک جمله کوتاه، دریایی از رنج، دلتنگی، ایمان و افتخار را در خود جا می‌دهد.

لحظه دیگری هم بود که فضا رنگ و بوی متفاوتی گرفت. وقتی بخش کوتاهی از سخنان رهبر شهیدمان پخش شد، سکوتی آمیخته با بغض بر جمع حاکم شد. دل‌ها لرزید و اشک‌ها بی‌اختیار بر گونه‌ها نشست. آن لحظه، هرکس در خلوت خودش غرق احساس بود؛ گویی خاطره، دلتنگی و تعلق در یک نقطه به هم رسیده بودند.

در کنار این لحظه‌های عاطفی، برنامه‌های مراسم نیز حال‌وهوای زیبایی داشت؛ سخنان مسئولان، اجرای گروه سرود، نمایش و همراهی دانش‌آموزانی که با شور و شوق در برنامه حضور داشتند. اما شاید زیباترین تصویر روز، چیزی فراتر از صحنه و تریبون بود؛ همدلی و همراهی نسلی که از شهرها و مسیرهای دور آمده بودند تا چند ساعت را در کنار هم و در سرزمینی متفاوت سپری کنند.

و چه تصویر دلنشینی بود وقتی دانش‌آموزان، هرکدام گوشه‌ای از همان زمین شنی را برای خواندن نماز انتخاب کردند. بی‌تکلف، ساده و صمیمی؛ سجاده‌هایی که روی شن‌ها پهن می‌شد و نوجوانانی که در سکوت نماز، با این خاک و خاطره‌هایش پیوند می‌خوردند. برای من، این صحنه یکی از ماندگارترین قاب‌های امروز بود؛ اینکه در میان آن همه هیاهو و برنامه، هنوز می‌توان لحظه‌ای آرام گرفت و با خدا خلوت کرد.

امروز در شرهانی، نسل‌ها کنار هم ایستاده بودند؛ مادرانی با کوله‌باری از دلتنگی، کودکانی که میراث‌دار نام و راه پدرانشان هستند و دانش‌آموزانی که با چشمانی کنجکاو و قلب‌هایی پرشور، آمده بودند تا بخشی از تاریخ سرزمینشان را از نزدیک لمس کنند.

شاید زیبایی واقعی چنین سفرهایی همین باشد؛ اینکه تاریخ فقط در قاب عکس‌ها و صفحات کتاب‌ها باقی نماند، بلکه در نگاه یک دختر کلاس پنجمی، اشک‌های یک مادر، صدای سرود نوجوانان و سجده‌های ساده روی شن‌های شرهانی دوباره جان بگیرد.

از شرهانی که برگشتیم، تصاویر زیادی برای ثبت و روایت داشتیم؛ اما بعضی قاب‌ها را نمی‌توان با دوربین ثبت کرد. باید آنها را با خودت به خانه ببری و جایی در گوشه دلت نگه داری.

برای من، آن دختر کوچک، اشک‌های آن مادر و نمازهای روی شن، از همان قاب‌هایی بودند که تا مدت‌ها از ذهنم بیرون نخواهند رفت.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.