تاریخ انتشار : جمعه 14 فروردین 1405 - 14:08
کد خبر : 28000

کنار یک مزار کوچک، دلی که هرگز آرام نمی‌گیرد

کنار یک مزار کوچک، دلی که هرگز آرام نمی‌گیرد
و چه تلخ‌تر آن‌که این داغ، از حادثه‌ای دردناک در مدرسه‌ای در میناب بر دل‌ها نشست… کودکانی که باید در حیاط مدرسه می‌خندیدند، نامشان با اندوه گره خورد…

پدربزرگی که هر شب، آرام و بی‌صدا، کنار قبر نوه‌اش می‌نشیند…

نه برای حرف زدن، نه برای شکایت… فقط برای اینکه کمی نزدیک‌تر باشد به تکه‌ای از جانش که زیر خاک جا مانده…

شب‌ها را با خاطره‌ی خنده‌های کودکانه‌اش صبح می‌کند، با دستانی که دیگر دستی را در دست نمی‌گیرند…

چشمانی که به خاک خیره مانده‌اند، شاید به امید اینکه دوباره صدایی، خنده‌ای، یا حتی یک «بابابزرگ» بشنود…

دردی هست که کلمه‌ها از گفتنش عاجزند… دردِ از دست دادن کودکی که هنوز باید زندگی می‌کرد، می‌خندید، بزرگ می‌شد…

و حالا… یک پدربزرگ مانده، یک مزار کوچک، و شب‌هایی که هیچ‌وقت برایش تمام نمی‌شوند…

این داغ، این غم، این زخم… هرگز فراموش نمی‌شود…

و چه تلخ‌تر آن‌که این داغ، از حادثه‌ای دردناک در مدرسه‌ای در میناب بر دل‌ها نشست…

کودکانی که باید در حیاط مدرسه می‌خندیدند، نامشان با اندوه گره خورد…

روحشان شاد… یادشان جاودان…
و این غم، نه فقط غم یک خانواده، که داغی سنگین بر دل یک سرزمین است…

✍🏻وحید جمالوندی

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.