عروج در آغوش وظیفه؛ داستانِ پرستاری که در مرز مهران آسمانی شد

بعضی رفتنها شبیه به پایان یک قصه نیستند؛ آنها آغازی بر یک اسطورهی ناتماماند. محمد قیصربیگی نه فقط یک نام محاط در سنگ مزار، که معنای جاریِ کلمهی «ایثار» است. مردی ۳۲ ساله که در رگهایش همزمان مهرِ یک پرستار و غیرتِ یک مرزبان جریان داشت؛ فرشته نجاتی که در آخرین شب زمستان، میان ماندنِ در کنار خانواده و ایستادن پای عهدِ وطن، دومین مسیر را انتخاب کرد تا برای همیشه جاودانه شود.
از کوهستانهای ملکشاهی تا خاکِ مقاومت:
داستان محمد از ۱۵ فروردین ۱۳۷۲ در دل کوهستانهای سرسبز و استوار ملکشاهی آغاز شد؛ در میان خانوادهای که عطر ایمان و سادگی از آن به مشام میرسید. او فرزند پدری فرهنگی و خدمتگزار در آموزش و پرورش مهران بود که از همان کودکی، اکسیر عشق و خدمت را در جانش جاری ساخت.
محمد دوران تحصیل خود را در مهران سپری کرد؛ شهری که طعم مقاومت را خوب میشناسد. او زودتر از همسالانش راز و نیاز با معبود را آموخت و در محفل انس با قرآن قلبش را صفا بخشید. در سال ۱۳۸۷، هنگامی که تنها ۱۶ سال داشت، قدم در مسیر بهیاری فراجا در تهران گذاشت.
خوشرویی، ادب و صداقتش در بیمارستان ولیعصر (عج) فراجا چنان در قلوب همکارانش جای گرفت که نامش سالها زنده ماند. اما عزم او بلندتر بود؛ در سال ۱۳۹۲ در رشته کارشناسی پرستاری دانشگاه علوم پزشکی ایلام پذیرفته شد تا آموختههایش را با تعهد پیوند بزند.
بازگشت به مهران؛ اینبار در جامه فرماندهی:
پس از اتمام تحصیل و خدمت در بیمارستان الزهرا (س) اهواز، ندای وطن بار دیگر او را به سوی خاک مادری فراخواند. محمد به هنگ مرزی مهران بازگشت؛ اما این بار نه به عنوان کودکی بازیگوش، بلکه به عنوان سربازی شجاع و متخصص.
روحیه انقلابی و شجاعت بینظیرش باعث شد تا سلسلهمراتب فرماندهی، او را شایسته مقام فرماندهی گروهان بهداری هنگ مرزی مهران بدانند؛ منصبی که او با همان سادگی و خلوص همیشگی به بهترین نحو به انجام رساند.
آخرین تماس؛ «جانِ من عزیزتر از این جوانها نیست…»:
روزگار، آخرین شبِ زندگی محمد را به آزمونی سخت بدل کرد. در آن شب تاریک، وقتی همسرش نگران و بیقرار از راه دور با او تلفنی حرف میزد و هراسِ وقوع حادثه در صدایش موج میزد، محمد با همان آرامش همیشگیاش که انگار از چشمه دیگری آب میخورد، گفت: «نترس… کلی سربازِ جوان اینجا چشمانتظار حضور مناند. جانِ من عزیزتر از جان این جوانها نیست.
و همین نرفتن و ایستادن بود که او را به اوج رساند. در آن سوی خط، در خانهای که عطر نوزادِ نوزدهروزهای به نام «ماهلین» در آن پیچیده بود، مادری بیخبر از بازی تلخ سرنوشت، با چشمانی خیس از اشک به سجاده پناه برده بود. بیقراری و گریههای آن شبِ ماهلین، شاید زبان بیصدایی بود که داشت برای پدر مرثیه میخواند؛ پدری که درست ۱۳ روز پیش از پرکشیدنش آغوشش را برای استقبال از او گشوده بود و حیف که فرصت نشد لبخندهای شیرین دخترش را ببیند.
سحرگاه دهم اسفند؛ پروازی بدون زخم:
ساعت ۴ صبح دهم اسفندماه ۱۴۰۴، وقتی گوشی موبایل همسرش در انتظار یک «سلام» یا «خوبی؟» بود، دیگر پاسخی نیامد. آن سو در مرز مهران، حملات موشکی رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار، سکوتی سنگین به جای گذاشته بود.
وقتی جملهی محمد زیر آوار مانده قلب شهر را لرزاند، همسر جوانش آشفته خود را به پیکر او رساند. اما در سردخانه، تنها با صورت آرام محمد مواجه شد؛ او خسته از یک شیفت طولانی و ابدی، به خوابی عمیق فرو رفته بود؛ بدون هیچ زخمی بر چهره و بدون هیچ دردی. ترکشِ کوچکِ تقدیر، او را از زمین خاکی جدا کرد تا در آسمانها پرستاری کند.
میراثی به نام ماهلین:
امروز مزار مطهر این شهید والا مقام در جوار امامزاده سیدحسن (ع) شهرستان مهران، میعادگاه عاشقان کوی شهادت است.
«ماهلین» میراث گرانبهای پدر، امروز در آغوش مادری جوان و در کنار پدربزرگ و مادربزرگ داغدارش یادگار کسی است که عطر ایثار را در جهان پراکند.
او وقتی بزرگ شود، روایت پدری را خواهد شنید که انتخاب کرد «بماند» تا سربازانش در تنهایی آن شب تاریک، طعم بیپناهی را نچشند.
شهید محمد قیصربیگی رفت، اما هرگز تمام نشد. او در نگاه معصوم فرزندش، در دعای بیمارانش و در قلب ملتی که برای امنیتش ایستاد، هر روز متولد میشود. او ماند، تا ما تنها نمانیم.
#شهدای_جنگ_رمضان_ایلام
✍️آرزو جمالوندی
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰