شهید محمدحسین بهروزی منش؛ مرزبانی که جانش را فدای امنیت کرد

✍راضیه صمیم نیا
از اوایل سال ۱۴۰۰ با ورود به مرزبانی مهران، لباسِ سربازیِ نظام را بر تن کرد و برای پاسداری از این خاک، لحظهای آرام نگرفت.
آغازِ عشق در بهارجوانی
پارمیدا سعیدنیا، همسر شهید محمدحسین، از زندگیِ کوتاه اما سرشار از عشق و محبت میگوید. محمدحسین که از اقوام مادریام بود، مهربانترین، متواضعترین و مسئولیتپذیرترین مردی بود که میشناختم.
در مهرماه ۱۴۰۳ با جشنِ عقد و پیمانِ آسمانیمان وارد زندگیام شد. مدتی بعد، در خردادماه ۱۴۰۴، با مراسم ساده زیر یک سقف، زندگی مشترکمان را با تمام شور و امید و محبت شروع کردیم. اگرچه من در ابتدای راهِ جوانی بودم، اما محمدحسین برای من تکیهگاهی بود که در کنارش معنایِ واقعیِ زندگی و عشق را درک کردم. او برای من فراتر از یک همسر، بهترین همدم و پناهِ روزهایِ جوانیام بود؛
عشقی که اگرچه کوتاه مدت بود، اما به وسعتِ یک عمر در قلبم ماند. اگرچه سن و سال کمی داشتم اما روزهای شیرین زندگی مشترک مان را سپری می کردیم. روال خدمت همسرم اینگونه بود «چهار روز خدمت و چهار روز کنار هم بودن» میگذشت با وجود عشق و محبت عمیق همسرم زندگی ما هر روز زیباتر از روز بعد میشد.
. سه روز مانده به آن حادثه تلخ و شهادتش، اخلاقش به کلی تغییر کرده بود؛ مهربانتر و خواستنیتر از همیشه بود.
روز شنبه بود و مصادف با جنگ رمضان (جنگ تحمیلی سوم)با وی تماس گرفتند و گفتند. در شرایط آمادهباش هستند و باید یکشنبه به پاسگاه بهرامآباد برگردد. آن روزِ آخر بهم پیشنهاد داد که در خانه نمانیم؛ و با هم بیرون رفتیم، و شام خوردیم؛ و بعد به شب نشینی یکی از اقوام رفتیم غافل از اینکه آن شام، آخرین ضیافتِ کنار هم بودنمان بود.
بیان آن روزِ شهادت، و بمبارانِ پاسگاه بهرامآباد و آن شبِ چهارشنبه که قلبِ مهربانش از تپش ایستاد، برایِ من هنوز هم مثلِ زخمی تازه است که با هر بار مرور کردنش، بغضم میشکند و اشکم جاری میشود.
صبحِ بیعت و عصرِ پرواز
صبحِ یکشنبه، روزی که خبر شهادتِ رهبر معظم انقلاب در جنگ رمضان «جنگ تحمیلی سوم» منتشر شد، همان روز اولِ صبح گوشیِ محمدحسین زنگ خورد و یکی از اقوام خبرِ شهادتِ حضرت آقا را به او داد، انگار نیمی از وجودش پر کشید. یادم نمیرود، درست یک ساعت تمام مقابل تلویزیون میخکوب شده بود و بیصدا اشک میریخت؛ اشکهایی که از عمقِ جانش برمیآمد و انگار دیگر جایی در این دنیا برای خودش نمیدید. دنیا برای محمدحسین تیره و تار شد. آن روز، من که در کنارش بودم، ساعتها شاهدِ اشکهای بیپایانِ او بودم که مقابل تلویزیون، بیتابِ رهبر بود. او نمیدانست که ساعاتی بعد، خودش نیز در همان مسیرِ سرخِ شهادت قرار خواهد گرفت.
همان روز یکشنبه پیش از آنکه راهی پاسگاه بهرامآباد شود، انگار به او الهام شده بود که بازگشتی در کار نیست؛ هنگام صبحانه نگاهم کرد و گفت: «هر اتفاقی افتاد، مواظب خودت باش؛ شاید برگشتی در کار نباشد. همیشه قوی باش؛ همانطور که تا الان بودی.» دلهرهای غریب به دلم افتاد که انگار اتفاقی میخواهد بیفتد و بعدش قبل حرکت با حس مسئولیتپذیری که نسبت به خانواده داشت خرید کلی برای خانه انجام داد؛ و با این کار میخواست دلم قرص باشد که حتی در نبودنش هم، هوایِ خانه را دارد.و بعد به سوی مهران حرکت کرد.
آن روز، محمدحسین ساعت یازدهِ نزدیک ظهر به محل خدمتش رسید و جویای احوالش شدم. دلشوره داشتم بعدش ساعت سه بعدازظهر دوباره تماس گرفتم و با هم صحبت کردیم، اما آخرین تماس ما ساعت ششونیم عصر بود؛ تماسی که به وداعِ ابدیمان بدل شد.
محمدحسین در حالی که مشغول توزیع غذا میان سربازان در برجکها بود، تماس گرفت و با مهربانیِ همیشگیاش برای آخرین بار به من گفت: «عزیزم دوست دارم مراقب خودت باش.» غافل از اینکه این آخرین کلماتِ ما در این دنیاست. بعد از تماس ما، اندکی بعد در اثر حملات موشکیِ دشمنِ آمریکایی-صهیونیستی در پاسگاه بهرامآباد مهران، بر اثر اصابت ترکش بهشدت از ناحیه سر مجروح شد.
از ساعت ۸ تا ۱۰ شبِ همان روز یکشنبه، هرچه با محمد حسین تماس گرفتم، جواب نداد و اقوام نیز جویای احوال محمدحسین از من میشدند، بیشتر دلواپس میشدم. دلشوره و نگرانیِ غریبی تمام وجودم را گرفته بود. وقتی خالهام تماس گرفت و گفت از محمدحسین خبر داری؟ گفتم نه، چه اتفاقی افتاده؟ خالهام گفت ناراحت نشو، مجروح شده.
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
در حال خودم نبودم آنقدر نگران و مضطرب بودم بدون کفش و بی درنگ با کمک خاله ام و با ماشین آنها مرا از ایلام به بیمارستان مهران رساندن نمیدونم چطور این زمان سپری شد؛ برای من گذر این زمان بسیار سخت بود.برای دیدن محمد حسین طاقت نداشتم وقتی به بیمارستان رسیدیم روی تخت بیمارستان محمدحسین را دیدم، تمام تنش غرق در خون بود و ترکش به سرش خورده بود. همانجا گریه کنان دستش را فشردم و التماس کردم: «فقط نرو…» چشمانش نیمهباز بود. حالش خیلی وخیم بود و بعد همان لحظه با آمبولانس به بیمارستان امام ایلام اعزام شد.
وداع در آیسییو
در آن روزهای سخت جنگ رمضان و بمباران هوایی ایلام، و سختتر اینکه محمدحسین در آیسییو بود؛ روز اول در آی سی یو و با آن شرایط وخیم دستم را فشار داد طوری که پزشکان باور نداشتن با این وضعیت، مانده بودند که چطور با آن جراحت و آسیب شدید به سر، این هوشیاری وجود داشته.خودم حس کردم در آن لحظه باز محمد حسین به فکرم بوده و با این حرکت به من دلگرمی داد.
سه شبانهروز در درب اتاق آیسییو بیمارستان امام منتظر معجزه ای بودم که همسرم خوب شود ، من که تازه در آغازِ راهِ زندگی مشترک بودم، تنها میانِ امید و ناامیدی بودم. وقتی میخواهم آن لحظاتِ آخر را روایت کنم، کلمات در گلویم گره میخورند؛ بغضم میشکند و اشکهایم بیاختیار سرازیر میشوند… بعد سه روز انتظار درب اتاق آی سیو در شبِ چهارشنبه چهاردهم اسفند ماه و در ماه مبارک رمضان قلبِ مهربانش از تپش ایستاد و دستهای گرمش برای همیشه سرد شد.
محمدحسین، «شهیدِ رمضان» بود. او نهتنها به پدر و مادر و خانوادهاش احترام می گذاشت..بلکه بین اقوام و همکاران از مهربانی و محبت و احترام به بزرگترها از او یاد می کردند.
با دلسوزی و محبت در محل کار، پناهِ سربازان و همکارانش بود.و آنقدر با سربازان صمیمی بود که آنها بیپرده دغدغههایشان را با او در میان میگذاشتند. و با حس مسئولیت پذیری که در مقابل همکارانش داشت. بارها به جای آنها پست میداد تا باری از دوششان بردارد
اولویتِ اولش، انجامِ وظیفه در قبال کشورش و بعد، عشق به خانواده بود. او رفت، اما مهربانیاش در قلبِ تکتک کسانی که او را میشناختند، برای همیشه باقی ماند.
پارمیدا می گوید.: محمدحسین رفت و من ماندم با کولهباری از خاطراتِ کوتاهی که در دورانِ جوانیام و در سن نوزده سالگی با او ساختم. او رفت تا امنیتِ ما به بهایِ خونِ او حفظ شود. او در «جنگ تحمیلی سوم» ایستادگی کرد تا ثابت کند نسلِ جوانِ ایران، همواره پایِ آرمانهایش ایستاده است. یادش تا ابد در قلبِ من و این سرزمین زنده خواهد ماند.
مراسم تشییع این شهید گرانقدر که در حین انجام مأموریت در هنگ مرزی مهران و در جریان حمله رژیم صهیونیستی و آمریکایی به فیض شهادت نائل آمد، با حضور علما و روحانیون، امام جمعه شهرستان، فرماندار ایوان، فرماندهان و نیروهای نظامی و انتظامی استان و شهرستان، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان ایوان و جمعی از کارکنان این نهاد، مسئولان ادارات، خانوادههای معظم شهدا و ایثارگران، بسیجیان و مردم شهیدپرور برگزار شد.
مردم ولایتمدار شهرستان ایوان با حضور پرشور خود، پیکر مطهر این شهید سرافراز را از خیابان امیرکبیر تا گلزار شهدای امامزاده حاجی حاضر تشییع کرده و بار دیگر با آرمانهای والای شهدا تجدید میثاق کردند. این مراسم جلوهای از قدردانی مردم استان ایلام از رشادتها و ایثارگریهای فرزندان برومند میهن اسلامی بود.
#شهدای_جنگ_رمضان_ایلام
#هر_خبرنگار_راوی_یک_شهید
#بسیج_رسانه_استان_ایلام
#شهید_#محمد _#نوریان
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰