میناب را که نام میبریم، همیشه تصویر نخلهای استوار، رودخانه، آفتاب گرم جنوب و مردمانی صبور و مهربان در ذهنمان زنده میشود؛ اما امروز نام میناب با یکی از تلخترین داغهای تاریخش گره خورده است؛ داغ کودکانی که با کیف و دفتر و هزاران رؤیا راهی مدرسه شدند، اما دیگر به خانه بازنگشتند…
در حملهای ناجوانمردانه به مدرسه شجرهطیبه میناب، ۱۶۸ کودک بیگناه جان خود را از دست دادند؛ ۱۶۸ قلب کوچک، ۱۶۸ لبخند، ۱۶۸ آرزو و ۱۶۸ آیندهای که میتوانست سرشار از زندگی، موفقیت و شادی باشد، اما همهچیز در یک لحظه به کابوسی تلخ برای خانوادههایشان تبدیل شد.
امروز، ماهها پس از آن حادثه دردناک، میناب دوباره در سوگ نشست؛ سوگی که زخمهای قدیمی را تازه کرد.
۶۸ پارهتن تازه شناساییشده از این حادثه تلخ، به آغوش مردم بازگشتند؛ پیکرهایی که به ۳۴ کودک شهید تعلق داشتند و حالا خانوادههایشان باید برای دومین بار فرزندانشان را بدرقه کنند.
چه درد سنگینی است برای پدر و مادری که یک بار با هزار امید چشم به راه بازگشت فرزندشان بودند و امروز باید دوباره برای همان جگرگوشه، مراسم وداع برگزار کنند.
چه کسی میتواند حال مادری را درک کند که هنوز باور ندارد صدای قدمهای فرزندش دیگر در خانه نمیپیچد؟ مادری که شاید هنوز ناخودآگاه چشم به در میدوزد، شاید صدای کلید را بشنود و فرزندش را پشت در ببیند…
و چه سخت است برای پدری که تمام آرزویش این بود که دست فرزندش را بگیرد، بزرگ شدنش را ببیند، موفقیتش را جشن بگیرد و روزی به آیندهاش افتخار کند؛ اما حالا باید با دستانی لرزان، کودک خود را به خاک بسپارد.
این بار، بازگشت پیکرها برای خانوادهها فقط یک مراسم تشییع نبود؛ بازگشت دوباره همان داغی بود که ماهها در دلشان زنده مانده بود. زخمی که شاید با گذشت زمان، کمی از شدت دردش کم شده بود، اما با شناسایی این پارههای تن، دوباره سر باز کرد و اشکها را جاری ساخت.
اما در میان این همه داغ، یک چشمانتظاری همچنان ادامه دارد…
هنوز هیچ نشانی از ماکان نصیری نیست.
کودکی که نامش با انتظار یک خانواده گره خورده است. هنوز مادری هر صبح با امیدی پنهان از خواب بیدار میشود؛ هنوز پدری با شنیدن صدای زنگ تلفن، قلبش فرو میریزد؛ شاید این بار خبری باشد… شاید نشانی از فرزندش پیدا شده باشد.
سختترین درد برای یک پدر و مادر، گاهی همین ندانستن است؛ اینکه ماهها بگذرد و ندانی جگرگوشهات کجاست، چه بر سرش آمده و سرنوشتش به کجا رسیده است؛ نه فرصت یک وداع داشته باشی و نه آرامش یک خبر…
ماکان فقط یک نام نیست؛ ماکان قصه یک مادر چشمانتظار، قصه پدری نگران و قصه خانوادهای است که هنوز امید را در دل خود زنده نگه داشتهاند.
تا روزی که خبری از ماکان برسد، این چشمانتظاری ادامه دارد و دل خانوادهاش آرام نخواهد گرفت.
میناب امروز داغدار است؛ اما هنوز ایستاده است.
مردم این دیار، در سختترین روزها کنار یکدیگر ماندهاند. نخلهای جنوب سالهاست ایستادگی در برابر آفتاب و طوفان را آموختهاند و مردمش نیز نشان دادهاند که حتی زیر سنگینترین غمها، میتوان ایستاد، میتوان امید را زنده نگه داشت و میتوان دست یکدیگر را گرفت.
کودکان شجرهطیبه فقط نامهایی در یک فهرست نیستند؛ آنها فرزندان ایراناند؛ کودکانی که با کیف و دفتر و مداد راهی مدرسه شدند، اما نامشان برای همیشه در تاریخ این سرزمین و در قلب میلیونها ایرانی ماندگار شد.
امروز، داغ میناب فقط داغ یک شهر نیست؛ داغ یک ملت است.
داغ پدرانی که دیگر صدای خنده فرزندشان را نمیشنوند؛داغ مادرانی که جای خالی جگرگوشهشان هیچگاه پر نمیشود؛ و داغ کودکانی که فرصت بزرگ شدن و ساختن آیندهشان از آنها گرفته شد.
میناب زخمی است، اما شکسته نیست.داغدار است، اما تسلیم نشده است.
نام این کودکان نباید فراموش شود؛ چرا که پشت هر نام، یک زندگی، یک خانواده، هزاران آرزو و آیندهای بود که دیگر فرصت طلوع پیدا نکرد.
امروز همه ایران در کنار خانوادههای داغدار میناب ایستاده است و با تمام وجود میگوید: کودکان شجرهطیبه فراموش نخواهند شد. داغ شما، داغ همه ایران است… و در میان این همه اندوه، چشمهای یک خانواده هنوز به راه است؛ به امید روزی که خبری از ماکان نصیری برسد…روزی که شاید این انتظار تلخ، سرانجام به پایان برسد.
✍🏻وحید جمالوندی

