✍️دکترسیدمحمّدرضا موسوی فرد- عضو هیئت علمی دانشگاه
پژوهشگر حوزه حقوق و روابط بین الملل
فلسفه سیاسی مکتب ماکیاولیسم
فلسفه سیاسی نیکولو ماکیاول، اندیشمند برجسته دوره نوزایش ایتالیا، نقطه عطفی در تحول اندیشه سیاسی غرب بهشمار میآید. او با گسست از سنتهای کلاسیک یونانی و آموزههای دینی، سیاست را به مثابه عرصهای مستقل از اخلاق و دین تعریف کرد و بدینسان، بنیانگذار واقعگرایی سیاسی در دوران نوین شد.
مهمترین اثر او، «شهریار»، که در سال ۱۵۱۳ نگاشته شد، تجلیگاه اصلی دیدگاههای وی درباره قدرت، حکومت و رفتار سیاسی است.
ماکیاول سیاست را نه بر پایه آرمانهای اخلاقی، بلکه براساس واقعیتهای ملموس قدرت و سرشت انسان تحلیل میکند. از منظر او، فرمانروا برای حفظ ثبات و بقای حکومت، ناگزیر است از ابزارهایی چون فریب، خشونت و بیرحمی بهره گیرد. حتی اگر این ابزارها از منظر اخلاقی مذموم باشند.
در این چارچوب، اصل مشهور «هدف وسیله را توجیه میکند» بهعنوان یکی از آموزههای بنیادین فلسفه سیاسی وی شناخته میشود.
در اندیشه ماکیاول، سیاست هنری است که نیازمند مهارت، زیرکی و شناخت دقیق از طبیعت انسان است. او فرمانروا را به موجودی دوگانه تشبیه میکند که باید همزمان ویژگیهای «شیر» (قدرتمند و قاطع) و «روباه» (زیرک و فریبکار) را در خود پرورش دهد. این نگاه، نشاندهنده تأکید ماکیاول بر ضرورت تطبیقپذیری و انعطافپذیری در عرصه قدرت است.
با وجود آنکه «شهریار» اغلب بهعنوان اثری استبدادی تلقی میشود، ماکیاول در اثر دیگر خود، «گفتارهایی بر لیوی»، به دفاع از مردمسالاری و نقش مردم در حکومت میپردازد. این دوگانگی در آثار او نشان میدهد که ماکیاول نه صرفاً مدافع استبداد، بلکه تحلیلگری پیچیده و چندوجهی در باب سیاست است.
فلسفه سیاسی ماکیاول تأثیرات گستردهای بر اندیشه سیاسی نوین برجای گذاشته است. اندیشمندانی چون توماس هابز، ژان ژاک روسو، و حتی کارل مارکس، بهنحوی از آموزههای او بهره گرفتهاند.
با نگاهی میان رشتهای نیز میتواند دریافت که اصطلاح «ماکیاولیسم» نیز بهعنوان مفهومی در دانش سیاست و روانشناسی اجتماعی، به مجموعهای از رفتارهای سیاسی مبتنی بر سودگرایی، فریب و کنترل اشاره دارد.
پیوندهای تاریخی میان سیاست ماکیاولی و نظریه واقعگرایی
به عقیده نگارنده میتوان مدعی گردید متون برجای مانده از دوران رنسانس نقشی بنیادین و تعیینکننده در شکلگیری اندیشه واقعگرایانه ماکیاولی ایفا کردند.
این دوره تاریخی، با تأکید بر انسانمحوری (اومانیسم)، تضعیف اقتدار کلیسا و گرایش به مطالعه مستقیم منابع کلاسیک یونان و روم، زمینهساز تحولی عمیق در نگرش به سیاست و قدرت شد. ماکیاولی نیز از همین بستر فکری بهره گرفت و با فاصلهگیری از اخلاقیات قرون وسطایی که تحت سلطه کلیسا قرار داشت، سیاست را بهمثابه عرصهای مستقل از ملاحظات دینی و اخلاقی تلقی کرد.
او به جای تکیه بر آرمانهای مطلق اخلاقی، توجه خود را معطوف به واقعیتهای سختگیرانه قدرت و ضرورتهای مصلحتگرایانه نمود.
ماکیاولی با مطالعه آثار برجستهای از یونان و روم باستان، از جمله نوشتههای پلوتارک و سیکرو، و نیز با تأثیرپذیری از اندیشههای انسانگرایانه رنسانس، توانست سیاست را بهعنوان دانشی مبتنی بر تجربه، توانمندی انسانی و شرایط عینی تحلیل کند.
در کتاب «شهریار» و دیگر آثارش، مفاهیمی چون ضرورت حفظ قدرت، بهرهگیری از زور، حیلهگری و انعطافپذیری را با تأکید بر انسانگرایی و تجربیگرایی رنسانسی مطرح ساخت.
این تحول فکری موجب شد سیاست از جایگاه فروتر در منظومه فکری کلیسا به مرتبهای بالاتر ارتقا یابد و بهعنوان حوزهای عملی، تجربی و مصلحتمحور تعریف شود؛ حوزهای که هدف نهایی آن، حفظ بقا و تثبیت ساختار دولت است، نه پیروی از آرمانهای اخلاقی مطلق. بدینسان، متون و اندیشههای دوران رنسانس مسیر را برای تکوین واقعگرایی ماکیاولی هموار ساختند؛ جریانی فکری که بعدها بهعنوان یکی از پایههای اصلی مکتب واقعگرایی در فلسفه سیاسی و نظریه روابط بینالملل تثبیت شد.
نیکولو ماکیاولی را میتوان بنیانگذار اندیشه واقعگرایی سیاسی دانست؛ او با تفکیک سیاست از اخلاقیات سنتی و دینی، سیاست را حوزهای مستقل، مبتنی بر قدرت، مصلحت و تجربه تاریخی معرفی کرد.
در اندیشه او، اخلاق تابع سیاست است، نه بالعکس؛ دیدگاهی که بعدها اساس نظریه واقعگرایی در سیاست و روابط بینالملل شد.
کتاب «شهریار» نقطه آغاز جدال میان آرمانگرایی و واقعگرایی در سیاست مدرن بود و اصول آن، همچون اولویت منافع ملی و حفظ قدرت، در نظریههای واقعگرایانه بینالمللی تثبیت شد.
زمینههای فکری دوران رنسانس، از جمله انسانمداری، تضعیف اقتدار کلیسا و بازخوانی متون کلاسیک یونان و روم، نقش مهمی در شکلگیری اندیشه ماکیاولی داشتند.
او با بهرهگیری از این بستر، سیاست را علمی تجربی و مصلحتمحور دانست که هدف آن حفظ بقا و استقرار دولت است، نه پیروی از آرمانهای اخلاقی مطلق است.
این تحول فکری، مسیر شکلگیری مکتب واقعگرایی را هموار ساخت و آن را به یکی از نظریههای اصلی و تأثیرگذار در فلسفه سیاسی و روابط بینالملل بدل کرد.
سیاست بین المللی در سنجه واقع گرایی «ماکیاولیستی و مورگنتایی»
واقعگرایی ماکیاولی نوعی نگرش تجربی، عقلمدار و غیراحساسی به سیاست است که موفقیت سیاسی را در گرو شناخت واقعیتها و بهرهگیری از ابزارهای مؤثر برای حفظ منافع دولت میداند.
این رویکرد، تأثیر عمیقی بر فلسفه سیاسی و نظریههای روابط بینالملل گذاشته و همچنان یکی از مبانی اصلی تحلیل رفتار سیاسی در جهان معاصر بهشمار میآید.
در اندیشه واقعگرایی سیاسی، قدرت بهعنوان بنیان روابط سیاسی تلقی میشود و دولتها بهمثابه بازیگران عقلانی، همواره در پی کسب، حفظ و افزایش قدرت خود هستند.
تحقق منافع ملی و تضمین بقای دولت، محور اصلی تصمیمگیریهای سیاسی است و در نظام بینالملل که فاقد قدرت مرکزی و مبتنی بر آنارشی است، دولتها ناگزیرند امنیت خود را از طریق خودیاری تأمین کنند.
در چنین ساختاری، رقابت دائمی میان دولتها برای حفظ موقعیت و افزایش امنیت، منجر به شکلگیری رفتارهایی مبتنی بر موازنه قدرت میشود.
واقعگرایی بر این باور است که اخلاقیات و ایدئولوژیهای انتزاعی نباید محدودکننده رفتار سیاسی باشند؛ بلکه سیاست باید براساس واقعیتهای عینی، مصلحتگرایی و تحلیل هزینه–فایده هدایت شود.
تضاد منافع در عرصه بینالملل امری اجتنابناپذیر است و تصمیمات سیاسی باید با نگرشی واقعبینانه و عملگرایانه اتخاذ شوند.
این مفاهیم در نظریههای کلاسیک واقعگرایی، از جمله اندیشههای ماکیاولی و هانس مورگنتا، و همچنین در نسخههای متأخر آن مانند واقعگرایی ساختاری (نئوواقعگرایی) مطرح شدهاند. واقعگرایی سیاست را عرصهای از رقابت عقلانی بر سر قدرت و منافع میداند که در آن ملاحظات عملی و حفظ ثبات و امنیت، بر آرمانگرایی و تعهدات اخلاقی تقدم دارند.
برآیند تحلیلی
نیکولو ماکیاولی را باید از چهرههای انقلابی در تاریخ اندیشه سیاسی به شمار آورد که با اثر شاخص خود، «شهریار»، مبانی واقعگرایی سیاسی را در عصر مدرن بنیان نهاد.
وی با عبور از سنتهای پیشین که سیاست را ذیل اخلاق و دین تعریف میکردند، این عرصه را به قلمروی مستقل و مبتنی بر واقعیتهای عینی قدرت، طبیعت انسان و مصلحتاندیشی بدل ساخت. در این منظومه فکری، آموزههایی چون «توجیه وسیله توسط هدف» و استعاره «شیر و روباه» برای حاکم، بر ضرورت تلفیق خشونت و فریب، قاطعیت و انعطاف در اداره حکومت تأکید دارند.
زمینههای فکری عصر رنسانس، از جمله انسانمداری، افول اقتدار کلیسا و بازخوانی میراث فکری یونان و روم، در شکلدهی به اندیشه ماکیاولی نقش بسزایی ایفا کردند.
او در چنین بستری، سیاست را نه به مثابه دانشی نظری، بلکه به عنوان هنری عملی و تجربی بازتعریف نمود که غایت آن حفظ دولت و تأمین ثبات است، نه تحقق آرمانهای اخلاقی. اگرچه «شهریار» عموماً متنی حامی استبداد تفسیر شده، اما «گفتارها» ی او بر لیوی از جمهوریخواهی و مشارکت مردمی دفاع میکند؛ این دوگانگی، گویای پیچیدگی و غنای اندیشه سیاسی ماکیاولی است. تأثیر ماکیاولی بر سیر تکامل فلسفه سیاسی و نظریههای روابط بینالملل را نمیتوان نادیده گرفت.
مفاهیم محوری وی از قبیل منافع ملی، حفظ قدرت و بقای دولت، بعدها در قالب مکتب واقعگرایی و بهویژه در آرای اندیشمندانی چون هانس مورگنتا بازتاب یافت. واقعگرایی با اتکا به این مبانی، نظام بینالملل را فضایی آنارشیک تصویر میکند که در آن، دولتها ناگزیر به تکیه بر خودیاری، ایجاد موازنه قوا و اولویتدادن به مصلحت بر ارزشهای اخلاقی هستند.
نوعاً ماکیاولی را میتوان بنیانگذار واقعگرایی سیاسی مدرن دانست که با تفکیک قلمرو سیاست از اخلاق سنتی، مسیر را برای تحلیل عینیتر قدرت هموار ساخت. میراث فکری او نه تنها بر اندیشمندانی چون هابز، روسو و مارکس تأثیر نهاد، بلکه موجب شکلگیری مفهوم «ماکیاولیسم» به عنوان توصیفی برای کنشهای سیاسی سودگرایانه و عملمحور گردید.
اگرچه دیدگاههای او همواره با چالشهای اخلاقی مواجه بوده، اما تأثیر ژرف او در شکلدهی به پارادایم واقعگرایی در سیاست و روابط بینالملل انکارناپذیر است.

