داستانِ جوانی از تبارِ غیرت و مظلومیتِ ایوانِ ایلام؛ «ستوان سوم شهید علی‌ محمدنظری». جوانی از نسل متولدین دهه هفتاد و فرزند کارگری زحمت‌کش، که در دهم اسفندماه ۱۴۰۴، پاداش سال‌ها بی‌قراری‌اش برای خدمت به خلق را با زبان روزه و افطار نکرده، از دستِ فرشتگان گرفت.

✍️ پروین صمیم نیا

ایلام- آوای آلامتو: جنگ همیشه با صدای انفجار و آمار سرخ شجاعت آغاز می‌شود، اما پشت خطوط مقدم، جایی در دلِ خانه‌های ساده‌ی این دیار، داستان‌هایی جریان دارد که سنگ را هم به گریه می‌اندازد.

داستانِ جوانی از تبارِ غیرت و مظلومیتِ ایوانِ ایلام؛ «ستوان سوم شهید علی‌ محمدنظری». جوانی از نسل متولدین دهه هفتاد و فرزند کارگری زحمت‌کش، که در دهم اسفندماه ۱۴۰۴، پاداش سال‌ها بی‌قراری‌اش برای خدمت به خلق را با زبان روزه و افطار نکرده، از دستِ فرشتگان گرفت.

آنچه در ادامه می‌خوانید، ورق زدنِ آلبوم خاطرات و آرزوهای تک‌پسر خانواده‌ای است که این روزها، صبوری را از زینب (س) وام گرفته‌اند.

دست‌های خاکی پدر؛ لباس‌های شسته بر بند

علی‌، تک‌پسر و فرزند بزرگ خانواده بود. اگرچه ریشه‌اش به خاکِ چمسورک گیلان‌غرب گره خورده بود، اما نافش را با خاک ایلام بریده بودند و تمام عمر کوتاهش را در ایوان نفس کشیده بود.

پدرش، مردی سرسخت از تبار کارگران ساختمانی بود؛ دست‌های زمخت و تاول‌زده‌ای که نان حلال را به خانه می‌آورد. علی‌ از همان بچگی انگار عیار این دست‌ها را می‌شناخت.

خواهرش با چشمان بارانی از آن روزها می‌گوید: علی‌ مظلوم خانه بود. پا به پای درس خواندن، کارگری می‌کرد تا سنگینیِ بارِ زندگی روی شانه‌های پدر نیفتد. وقتی عضو بسیج دانش‌آموزی بود، راهی مدارس محروم می‌شد برای رنگ‌آمیزی دیوارها. می‌گفت: وقتی در و دیوار مدرسه نو باشه، بچه‌ها با شوق بیشتری درس می‌خونن.

ادب و خنده‌رویی، خصلت بارز این افسر جوان ارتش بود. در خانه، کسی صدای بلند او را نشنیده بود. هر وقت پدر با تنی خسته و خاک‌آلود از سرِ کار برمی‌گشت، علی‌ پیش‌قدم می‌شد؛ خودش لباس‌های گچی و خاکی پدر را می‌شست، داروهایش را تهیه می‌کرد و مثل یک پروانه دور او و مادر می‌گشت.

هیچ روز پدر و روز مادری نبود که دستِ خالی بیاید؛ و آخرین بار، چند روز قبل از پروازش گفته بود: امسال عید، خودم براتون لباس عید می‌خرم… آرزویی که در هیاهوی ناجوانمردیِ دشمن، جا ماند.

پناهِ سربازان غریب؛ روایت ارتشیِ باغیرت؛

وقتی لباس مقدس ارتش را به تن کرد، پادگان برایش سنگر عشق شد، نه صرفاً محل خدمت. مدتی که در سنندج بود، خیلی دیر به دیر به مرخصی می‌آمد. وقتی خانواده بی‌قرارش می‌شدند، پاسخی می‌داد که مرام‌نامه‌ی معرفت بود: می‌مونم تا همکارام اول برن مرخصی و به کاراشون برسن؛ من مجردم، می‌مونم تا اگه کاری داشتن براشون انجام بدم.

او سنگِ صبور سربازان وظیفه بود. خواهرش خاطره‌ای از تابستان داغ ۱۴۰۴ روایت می‌کند که قلب هر شنونده‌ای را تکان می‌دهد: یکی از سربازها در اوج گرمای تابستان زنگ زد و گفت کولر کانکس خراب شده. علی‌ در مرخصی بود و وظیفه‌ای نداشت، اما طاقت نیاورد. با هزینه خودش قطعه کولر را خرید، شال و کلاه کرد و رفت پادگان. خودش آستین بالا زد، کولر سربازها را تعمیر کرد و برگشت. می‌گفت این سربازها غریبند، خانواده‌هایشان آن‌ها را به ما سپرده‌اند.

فداکاری‌های علی محمدنظری حتی با دستِ شکسته هم متوقف نشد؛

شهریور ۱۴۰۴ وقتی در حادثه‌ای دستش شکست و گچ گرفته شد، پزشکان برایش مرخصی استعلاجی نوشتند. اما علی‌ وجدانش قبول نکرد در خانه استراحت کند و همکاران متأهلش جور او را بکشند. با همان دستِ در گچ، شیفت ایستاد و همان روزها بود که به مادرش گفت: مامان، من شاید پنج شش ماه دیگه بمیرم… و چه راز مگویی بود میان او و آسمان، که شش ماه بعد، تعبیر شد.

سه النگوی ظریف؛ یادگاری از آرزوهای خاک‌شده؛

علی‌ مثل هر جوانی، آرزوی تشکیل خانواده داشت. یکی دو ماه قبل از شهادتش، پنهانی و بدون اینکه به کسی بگوید، وامی دست‌وپا می‌کند و سه النگوی ظریف می‌خرد. آن‌ها را با امید و آرزو، گوشه همان کوله‌پشتیِ نظامی‌اش می‌گذارد که مدام با خود به پادگان ابوذر سرپل‌ذهاب می‌برد. درست یک روز قبل از شروع درگیری‌ها، راز کوله‌پشتی را برای مادر فاش می‌کند.

بعد از شهادت مظلومانه‌اش در ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، مادرِ داغدار قصه النگوها را برای همکارانش می‌گوید. نظامیان پادگان ابوذر، در میان تلی از خاکستر و ترکش‌های به جا مانده از کانکسِ فروپاشیده، با چشمانی گریان دنبال یادگاری علی‌ می‌گردند… و سرانجام، آن سه النگوی ظریف پیدا می‌شوند.

النگوهایی که حالا به جای دستانِ همسرِ آینده‌ی علی‌، روی تاقچه خانه مادر نشسته‌اند تا سندی باشند بر آرزوهای پرپر شده‌ی یک جوان ایرانی به دست آمریکا و اسرائیل جنایتکار.

آخرین غسل، آخرین وداع؛

روز آغاز درگیری‌ها، علی‌ شیفت نبود؛ او در مرخصی و در آغوش گرم خانواده حضور داشت. اما وقتی شیپور جنگ نواخته شد، او مردِ میدانِ ماندن در خانه نبود. بند پوتین‌هایش را محکم کرد. خانواده اصرار کردند که امروز نوبت تو نیست، اما جوابِ این ارتشیِ مخلص، قاطع و کوبنده بود: من وقتی این لباس رو پوشیدم، یعنی در برابرش مسئولم. الان وطنم به من احتیاج داره.

رفت، غسل شهادت کرد، با لبخندی که هیچ‌گاه از صورتش محو نمی‌شد با اهل خانه وداع کرد و رفت. این آخرین دیدارِ خواهر با برادری بود که پنهانی دستگیرِ نیازمندان بود.

شهید علی‌ محمدنظری نرفت تا فقط یک نام در دفتر شهدای ارتش باشد؛ او رفت تا با سه النگوی جامانده در کوله‌پشتی‌اش، با خاطره کولر تعمیرشده سربازها در اوج گرما، و با لباس‌های شسته‌شده پدر کارگرش، به ما یادآوری کند که «ارتشی بودن» پیش از تفنگ و سنگر، به داشتن قلبی آکنده از عشق به مردم است.

ستوان سوم شهید علی‌ محمدنظری، چند ساعت پس از شهادت رهبر، با زبانی تشنه و پیش از آنکه افطار کند، آسمانی شد. او رفت تا ثابت کند غیرتِ جوانِ ایلامی، در امتدادِ خونِ شهدای دفاع مقدس، همچنان زنده و جاری است. روحش شاد و نامش جاودان باد.

#شهدای_جنگ_رمضان_ایلام
#هر_خبرنگار_راوی_یک_شهید
#بسیج_رسانه_استان_ایلام